آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٤ - بيانِ معانى در معانى بيان - مستجاب محمدرضا
بيانِ معانى در معانى بيان
مستجاب محمدرضا
معانى و بيان. دكتر جليل تجليل. مركز نشر دانشگاهى، چاپ ششم: تهران، ١٣٧٢، ٨٩ صفحه، وزيرى.
معانى و بيان از كارآمدترين دانشهايى است كه دست پژوهندگان ادب را مى گيرد و به ايشان پاى پويش و توان تشخيص سره از ناسره و تمييز كلامِ صحيح از سقيم مى بخشد. ورود به دنياى پررمز و راز متون ادب فارسى نيز بى گذر از تقاطع معانى و بيان ـ كه خود به شاهراه نقد ادبى رهنماست ـ براى پويندگان اين كران، جز بهره اى نادرخور، ارمغانى نخواهد داشت.
(پى آمدِ در دست نبودن كتب امروزى و كارآمد در زمينه اين گونه علوم ادبى ـ و يكسره يافته هاى دانشهاى نوين و تكامل يافته از قبيل زبانشناسى، نقد ادبى و… را بادِ هوا انگاشتن ـ بخوبى در تحقيقات ادبى ما منعكس است.)١
سخن بر سرِ نارسايى كتبِ نگارش يافته در اين باب ـ كه خود ناشى مى شود از عربى گرايى يا غربى مآبى صرف ـ نيست. در اين مقال تنها مجال نقد و بررسى كتابى دست داده كه چندى است براى رشته ادبيات فارسى در دانشگاهها، در دوره كارشناسى فراهم آمده است. اين نقد بدان اميد به رشته تحرير درآمده تا استادان ادب و ادباى دلسوز و نكته آموز را به توجّهى بيشتر در تأليف اثر وادارد و اگر سِمَت و صفت بجا و برازنده مؤلف كتاب در اُستادى و نيز ادب ورزى ايشان در ادب آموزى نبود، اين خرده گيريهاى بى مقدار، چونان هديه اى ناقابل (به مصداق (احبّ اخوانى اليّ مَن اَهدى اليّ عيوبى)) به حضور ايشان تقديم نمى شد.
بى هيچ مقدّمه ديگر و به ترتيب، صفحه هاى كتاب را ورق مى زنيم:
در ص٥: گويا مؤلف ميان رعايت مقتضاى حال و مباحثِ هشتگانه فصاحت و بلاغت، قائل به تفكيك شده است؛ به گونه اى كه خواننده گمان مى كند ميان اين مطالب تفاوت ماهوى وجود دارد.
در ص٧: معلوم نيست كه پاورقيِ شماره دو، مربوط به كدام مطلبِ متن است.
در ص٨: آيا فعل (بشندى) در اين بيت از فردوسى:
گريزان به بالا چرا برشدى
چو آوازِ شير ژيان بشندى
مى تواند نمونه اى گويا براى مخالفت با قياس باشد و آيا نمى تواند مشتق از مصدر شنودن باشد و نه شنيدن؟
در ص٨و٩: در باب (تتابع اضافات) هيچ توضيحى پيرامون اينكه اين عيب از عيوب مسلّم و مخلّ به فصاحت نيست، داده نشده و طُرفه اينكه در اثبات اين عيب، به اين بيت حافظ استشهاد شده كه:
ساكنان حرم سرِّ عفافِ ملكوت
با من راه نشين باده مستانه زدند
هرچند كه در تمامى نسخ معتبر از ديوان خواجه، مصرع نخست بدين گونه است كه:
ساكنان حرم و سرّ عفاف ملكوت…
در ص٩: درباره (كثرت تكرارِ) كلمه نيز مؤلف هيچ قيد و شرطى را مطرح نكرده و آن را يكسره موجب اسقاط كلام از رتبه فصاحت شمرده است. در حالى كه صاحبنظرانِ علوم بلاغى، در برخى موارد نه تنها كثرت تكرار را عيب نمى گيرند كه مستحسن نيز مى دانند، همچون مواردى كه ذكر نامى موجب التذاذ گوينده يا مخاطب گردد و همچون تمام مواردى كه در فن بديع تحت عنوان (تكرير) مطرح مى شود؛٢ ديگر ذكر زبان حالِ مجنون عامرى در استلذاذ از نام ليلى، كه عبدالرحمن جامى آن را به نيكى روايت كرده، ضرورت ندارد.
جالب توجّه اينكه آنچه به منزله شاهد و مثال در اين بخش مطرح شده، خود از مصاديق (اعنات) يا (لزوم مالايلزم) است. بنابراين مناسبتر مى بود كه نويسنده محترم در توضيح اين عيب از عيوب فصاحت، ضمن بيان قيود و شروط آن، به جاى استفاده از رباعيِ [منسوب به] ابوسعيد ابى الخير، از مثالهاى بهترى بهره مى جست.
در ص١٢: مؤلف به هنگام ارائه نمونه اى از اسناد حقيقى، بيتى از قصيده مشهورِ سعدى را، سهواً چنين آورده است:
بر آفريد و بحر و درختان و آدمى
فردوس جاى مردم پرهيزگار كرد
اين بيت هرچند به همين صورت نيز مى تواند شاهدى بر مدّعاى نويسنده باشد، امّا صورت صحيح آن (براى چاپهاى هفتم به بعد) چنين است:
بر آفريد و بحر و درختان و آدمى
خورشيد و ماه و انجم و ليل و نهار كرد
اين نكته نيز ناگفته نماند كه وقوع چنين سهوهايى در تأليفات، تا اندازه اى بخشودنى است، زيرا (ديده شده كه محقّقى حتى در تعيين شماره سوره و آيه دچار سهو شده است. شايد بعيد به نظر آيد امّا واقعيتى است كه علامه قزوينى در پانوشت٢، ص٣٣٤ ديوان حافظِ مصحّحِ خود، بيتى را به اين صورت:
شراب خانگيم بس مى مغانه بيار
كه من نمى شنوم بوى خير از اين اوضاع
نقل كرده كه هر مصرع آن، در غزل شماره ٢٩٢ همان كتاب متعلّق به بيتى جداگانه آمده است، به اين تفصيل:
شراب خانگيم بس مى مغانه بيار
حريف باده رسيد اى رفيق توبه وداع
خداى را به مى ام شست وشويِ خرقه كنيد
كه من نمى شنوم بوى خير از اين اوضاع
و اين سهو بر همان نحريرى رفته كه در وصف وسواس علمى او بطنز گفته اند: بسم الله را بى مراجعه به قرآن كريم نقل نمى كرده است.)٣
بنابراين اميدواريم كه مؤلف محترم، تذكّر چنين سهوى را خيرخواهانه تلقّى كنند.
بارى در همين صفحه و همين مبحث، لازم است كه نويسنده، قيدِ ضروريِ (به اعتقاد متكلم) را در تعريف اسناد حقيقى ملحوظ بدارند تا تعريف مستلزم تواليِ فاسده نشود.
در ص١٥: به هنگام برشمردن مسنداليه هاى معرفه، (اسم اشاره) از قلم افتاده است؛ براى نمونه مى توان به اين دو بيت استشهاد كرد:
اين جان عاريت كه به حافظ سپرد دوست
روزى رُخَش ببينم و تسليم وى كنم
يا:
اين همان چشمه خورشيد جهان افروز است
كه همى تافت برآمگه عاد و ثمود
در ص١٨: مؤلف، يكى از موارد تقديم مسند بر مسندالله را (قصر مسنداليه بر مسند) ذكر مى كند؛ در حالى كه خواننده كتاب هنوز به مبحث (قصر) نرسيده و اطلاع صحيحى از اين موضوع ندارد. در واقع آموزگاران در اين بخش يا بايد اصلاً از توضيح اين موضوع صرف نظر كنند و به آينده موكول دارند، يا مبحثِ قصر را ـ هرچند بسيار مفصّل و پيچيده است ـ پيشاپيش توضيح و شرح دهند. بنابراين مناسب بود كه مؤلف اين بند را تحت عنوان (تصريح بر نفى عموم) و يا (نفى مقدم بر استثنا) بياورند تا بدان توالى فاسده دچار نيايند.
در ص٢٠: در بيان قصر موصوف بر صفت، چنين آمده است: (در اين بيتِ خاقانى ملاحظه مى شود كه شاعريّ را در انحصار خودش مى داند:
شاعر ساحر منم اندر جهان
در سخن معجزه صاحبقران)
پيداست كه با اين توضيح، اين بيت بايد نمونه اى براى قصر صفت بر موصوف باشد نه بالعكس؛ و با توجه به اينكه مؤلف در اين بخش تنها همين بيتِ فارسى را مثال آورده، امر بر معلّم و متعلم دشوار مى گردد.
نويسنده آنگاه بدين آيه شريفه استشهاد مى كند كه (وما محمد الا رسول قدخلت من قبله الرسل) ولى با اينكه آن را در بخش قصر موصوف بر صفت آورده ـ كه البته صحيح نيز همين است ـ در انتهاى اين آيه، در پرانتز نوشته شده (قصر صفت بر موصوف) و در هر حال معلوم نشده كه به نظر نويسنده، اين آيه براى كدام قسم از قصر، نمونه آمده است.
در ص٢٥: در معانيِ مجازيِ امر، براى (تخيير) اين بيت، مثال آمده:
اى رفيق آنچ از بلاى عشق بر من مى رود
گر به ترك من نمى گويى، به ترك من بگوى
پيداست كه تنها عبارت (به ترك من بگوى) معناى امرى دارد و البته مفيد تهديد است نه تخيير. مناسبتر آن بود كه در اين بخش، از ابياتى همچون ابيات زير استفاده مى شد:
من آنچه شرط بلاغ است با تو مى گويم
تو خواه از سخنم پند گير خواه ملال
ويا:
چو من زين ولايت گشايم كمر
تو خواه افسر از من ستان، خواه سر
و نيز:
از قهر و از تلطّف، ميكن هر آنچه خواهى
هرچ آن تواش پسندى، ماراست عين مطلب
در ص٢٦: نيز براى امر در معناى (تهديد) اين مثال آمده است!
عيب رندان مكن اى زاهد پاكيزه سرشت
كه گناه دگران با تو نخواهند نوشت
در همين صفحه در باب (اباحه) ضمن آنكه تفاوتى ميان اباحه و تخيير بيان نشده، به اين بيت استشهاد شده است كه:
گر نوازى وركُشى فرمان ترا است[كذا]
بنده ايم اينك سر و تيغ و كفن
در اين بيت، صبغه اى از صيغه امر ديده نمى شود.
در ص٢٩: درباره يكى ديگر از معانى نهى، يعنى تهديد و تهكّم، چنين مى خوانيم: (از مفاهيمى است كه واژه هاى امر آن را دربر مى گيرد. نمونه آن از قرآن:
ذق انّك انت العزيز الكريم)
پيدا نيامد كه نويسنده در مقام توضيح معانى امر است ـ كه البته چنين نيست و نوبت امر تهديدى سپرى شده بود ـ يا معانى نهى؟ و على كلا التقديرين نياز به تجديد نظر دارد.
بارى در مثالى كه براى نهى در معناى تهديد، ارائه شده، يعنى:
مزن بر دل زنوك غمزه تيرم
كه پيش چشم بيمارت بميرم
همه نوع معانى مجازى از نهى (مزن) دانسته مى شود بجز تهديد. بنابراين بهتر بود در اين مضمون از ابيات صريحاً تهديدآميز شاهنامه بهره گرفته مى شد؛ ابياتى همچون:
مبر پيش پيل ژيان هوش خويش
نهاده بدين گونه بر دوش خويش
يا:
مكن نام من در جهان زشت و خوار
كه جز بد نيايد از اين كارزار
در ص٢٤: در پاورقى، اين آيه كريمه كه (رب زدنى علماً…) و نيز (ربنا آتنا فى الدنيا حسنة وفى الاخرة حسنة وقنا عذاب النار) معنا شده است؛ امّا اين بيت تازى از ابوالعلاء معرى كه گويد:
فياموت زر ان الحيات ذميمة
ويا نفس جدّى انّ دهرك هازل
معنا نشده است. البته اگر دأب نويسنده بر معنا نكردنِ اشعارِ تازى بود، حتى اين اندازه نيز نمى شد بر او خرده گرفت، امّا افسوس كه هيچ نظم و نسقى در مورد عباراتِ عربى پيش گرفته نشده است؛ بسيارى از ابيات مشكل، ترجمه نشده، ولى برخى آيات و ابيات روشن و بسيار مشهور، ترجمه شده اند. بر اين ناهماهنگى و بى نظمى، همچنين اين نكته را بايد افزود كه معانى برخى از ابيات تازى در متن آمده و برخى ديگر در پاورقى! (پيداست كه كتاب حاضر بشدّت نيازمندِ نگاه ويراستار بوده است، امّا…)
براى نمونه در ص٣٠ شعرِ (يا لك من قبرة بمعمّر…) ترجمه نشده، امّا در صفحه بعد، شعرِ (ايا منزلى سلمى سلام عليكما…) ترجمه شده است.
در ص٣٩: دو بيت شعر عربى در فواصل بحث اطناب، مطرح گرديده كه يكى ترجمه شده و ديگرى بدون ترجمه مانده است.
در ص٤٩: از آنجا كه مؤلف معيارى براى شناخت مركب بودنِ مشبه يا مشبه به، ذكر نكرده، در برخى از شواهد مذكور در كتاب، جاى بسى تأمل است كه چون در جاى ديگر بدان پرداخته شده است از بازگفتِ آن پرهيز مى شود.٤
در ص٥١و٥٢: همچون بسيارى ديگر از صفحات كتاب، علامتهاى سجاوندى، كاربردى نابجا داشته اند. نمونه بارز آن استفاده پرانتز به جاى گيومه است. خوانندگان اين نقد، مى توانند به عباراتى كه در اين مقاله ـ بى كم و كاست ـ از كتاب نقل شده با دقت بنگرند تا نگارنده را از ذكر صفحه هاى فراوان، معاف دارند.
همين جا بايد گفت اى كاش ويراستاران مركز نشر دانشگاهى، براى يك بار نيز كه شده، به اين كتاب نظرى بيفكنند تا دريابند اصولى كه اين مركز در نگارش رعايت مى كند، به هيچ وجه در اين كتاب به كار گرفته نشده است.
در ص٥٧: پس از تعريف (تشبيه تفضيل) مى خوانيم: (در ابيات زير از خاقانى نمونه هاى بارعى از اين گونه تشبيه ملاحظه مى كنيم:
آن ديد ضميرم از معانيت
كز نيستان و بوستان نديده است
وان بيند بزمت از زبانم
كز بلبل گلستان نديده است
اين مدحت تازه بر درِ تو
مشكى است كه پرنيان نديده است.)
با اندكى تأمل در اين نمونه هاى بارع[!] درمى يابيم كه در دو بيت نخست اصولاً ساختار ظاهرى تشبيه وجود ندارد و از اين رو آنها را بايد نمونه هايى از (تشبيه مضمر) دانست، نه تفضيل.
بيت سوم نيز ـ اگر بپذيريم كه تفضيلى داشته باشد ـ چندان بارع [!] نيست.
در ص٦٤: در مبحث استعاره، (استعاره مصرّحه) همان گونه تعريف شده كه علماى بلاغت معمولاً (استعاره مصرّحه مجرّده) را چنان تعريف مى كنند. استعاره مرشحه نيز با اينكه ـ به اعتقاد دانشمندان اين فن ـ نوعى از استعاره مصرّحه است، در اينجا قسيم مصرّحه گشته است. به تعبير ديگر (مَقسم) (مصرّحه)، (قسيم) گشته است.
مناسبتر آن بود كه مؤلف محترم، همچون بيشترينه ارباب اين فن، پس از تعريف استعاره مصرّحه (= ذكر مشبه به و حذف مشبه) آن را به سه قسم: مجرّده، مرشحه و مطلقه تقسيم مى كردند؛ در اين صورت استعاره مصرّحه مطلقه نيز كه از زيباترين و مهمترين انواع استعاره است، از قلم نمى افتاد.
در ص٦٦: درباره اين آيه شريفه از قرآن كه به اشتباه (اولئك الذين اشترووا الضلالة بالهدى فماربحت تجارتهم) به كتابت درآمده، اين توضيح را مى خوانيم:
(در اين آيه از قرآن كريم كلمه (اشتراء) كه بمعنى خريد و فروش است در مفهوم معاوضه و مبادله و اختيار بكار رفته است. لكن سود و ربح كه از مناسباتِ (اشتراء) است ذكر گرديده است و اين استعاره مكنيه خواهد بود.)
در حالى كه علماى بيان به اتفاق، اين آيه را از امثله رايج و مشهورِ استعاره مرشحه مى دانند و نه مكنيه.٥
در ص٦٧: مى خوانيم: ((نفس باد) كه در شعر حافظ بعنوان استعاره مكنيه يادشده به اعتبار اينكه به مشك فشانى برخاسته است، استعاره مكنيه است.)
پيداست كه منظورِ مؤلف در مورد اخير (استعاره تخييليه) است كه به احتمال غلط مطبعى است (هرچند پس از شش مرتبه چاپ!).
نويسنده همچنين در تعريفِ استعاره تخييليه، تفاوت عمده آن را با استعاره مكنيه، داشتن (نوعى اسناد مجازى) مى داند و مى نويسد: (به عبارت ديگر، استعاره مكنيه همان استعاره تخييليه است لكن مجرد از اسناد در نظر گرفته شده است.) ولى مناسبتر آن است كه بگوييم: (در استعاره مكنيه لازم است كه چيزى از لوازم مشبه به را در كلام بياورند و آن را به مشبه نسبت دهند. اثبات لوازم مشبه به را براى مشبه، استعاره تخييليه مى گويند.)٦
در همين صفحه و در ادامه سطر پيشين، مى خوانيم: (در ابيات زير چنگال گرگ مرگ (استعاره مكنيه) (رمه انسانها را در شكار گاه دهر مى ربايد) و اين اسنادِ تخييلى همان استعاره را (تخييليه) مى گرداند.
اين رمه مر گرگ مرگ را است همه پاك
آنكه چو دنبه است و آنكه خشك و نزار است
مانده به چنگال گرگ مرگ شكارى
گرچه ترا شيرِ مرغزار شكار است…)
امّا بايد دانست كه (گرگ مرگ) اساساً استعاره نيست تا با ذكر چنگال، به استعاره مكنيه تبديل شود و پس از اسناد تخييلى، به استعاره تخييليه. چنگال مرگ با چنگال گرگ مرگ بسى تفاوت دارد. همچنين است: (ناخن محاق ابد) در اين بيت انورى:
ماه ار نخواهد آنكه شود نعل مركبت
از ناخن محاق ابد روى خسته باد.
توجيه و استنباط شخصيِ مؤلف در اين باب، كه سالها پيش در جايى مكتوب آمده بود، هيچ دانش پژوهى را اقناع نمى كند.٧ از اين رو نظر عامّه عالمان اين فن را در اين باب از زبان مرحوم علامه جلال الدين همائى مى خوانيم: (در استعاره بايد ادات تشبيه و يكى از طرفين تشبيه، در لفظ نباشد. پس هر كجا ادوات تشبيه و يا طرفين تشبيه در لفظ آيد، استعاره نخواهد بود؛ مثلاً هرگاه دو طرف تشبيه را در لفظ بياورند و تنها ادات تشبيه را حذف كرده باشند، آن را به اصطلاح تشبيه محذوف الادات و يا تشبيه مؤكّد مى گويند.)٨
در ص٧٨: در تعريف مجاز نوشته شده: (مجاز… در اصطلاح فن بيان كاربرد لفظ در غير معنى نخستين خود است با غير علاقه مشابهت و با قرينه اى كه مانع از اراده معنى حقيقى شود كه مثلاً از شير اراده حيوان درنده نمى كنيم.)
بنابراين گفته، اگر لفظى به علاقه مشابهت در غير معنيِ نخستين خود به كار رود، مجاز نيست و حتماً تنها استعاره است! ولى آيا استعاره چيزى جز نوعى مجاز است؟ گويا مقصود مؤلف تعريف مجازِ مرسل بوده است.٩
در پايان يادآورى مى شود كه اين كتاب چشم انتظارِ ويراستارى است كه جمله ها را به لحاظ صورى و دستورى، ويرايش كُند و آن را با علاماتِ سجاوندى و قواعدِ املاى فارسى، آشتى دهد.
پاورقي :
١. سيروس شميسا، بيان، انتشارات فردوس، چاپ اول، ص١١.
٢. ميرزا حسين واعظ كاشفى سبزوارى، بدايع الافكار فى صنايع الاشعار، ويراسته مير جلال الدين كزازى، نشر مركز، چاپ اول، ص٩٢ـ٩٤.
٣. برگزيده مقاله هاى نشر دانش، ج١: درباره ويرايش، زير نظر نصرالله پورجوادى، چاپ اول، ص٢٤.
٤. مير جلال الدين كزازى، بررسى كتاب (معانى و بيان) نشر دانش، سال چهارم، شماره دوم (بهمن و اسفند ١٣٦٢)، ص٣٨ـ٣٩.
٥. براى اطلاع از اين اجماع مراجعه شود به: ـ سعدالدين تفتازانى، مطوّل، چاپ استانبول، ص٣٧٨. ـ سيد نصرالله تقوى، هنجار گفتار، فرهنگسراى اصفهان، ص١٩٠. ـ علامه جلال الدين همائى، معانى و بيان، به كوشش ماهدخت بانوهمائى، نشر هما، ص١٨٧ـ ١٨٨. ـ على الجارم و مصطفى امين، البلاغة الواضحه، مؤسسة البعثه، الطبعة الثانيه، ص٩٠. ـ غلامحسين آهنى، معانى بيان، بنياد قرآن، ص١٦٩. ـ محمد فاضلى، دراسة و نقد فى مسائل بلاغية هامّه، مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى، ص٢٩٥. ـ سيروس شميسا، بيان، انتشارات فردوس، چاپ اول، ص١٤٩.
٦. علامه جلال الدين همائى، معانى و بيان، به كوشش ماهدخت بانو همائى، ص١٨٣.
٧. نشر دانش، سال چهارم، شماره سوم (فروردين و ارديبهشت ١٣٦٣)، ص٨٦ ـ ٨٧.
٨. همان مأخذ، ص١٨٢.
٩. سعدالدين تفتازانى، مطول، چاپ استانبول، ص٣٥٤.